يك مشت آب رو محكم به صورتم ميزنم
به اين اميد كه از خواب بيدار شم
دومين مشت آب رو هم به صورتم ميزنم
اما بي فايده ست
در آغوش گرفتن قطرات آب و اشك هايم
به من ميگويند كه بيدارم
سومين مشت آب رو فقط به اين خاطر به صورتم ميزنم كه اشك هايم را از صورتم بشورم
توي آينه نگاه ميكنم و سعي ميكنم به دختركي كه داره نگام ميكنه لبخند بزنم
لبخند دخترك چقدر تلخه ، بيچاره دخترك !
دقايق پيش دلم ميخواست خواب باشم و از خواب بيدار شم
اما حالا دلم مي خواست بخوابم ، يك خواب عميق
كابوس هائي كه در بيداري مي بيني خيلي وحشتناك تر از كابوس هائي كه تو خواب مي بيني
پس تمام سعيمو كردم تا بخوابم
. . .
بالاخره صبح شد . فرصتي دوباره براي زندگي
تا شب فرصت نشد از دخترك توي آينه سراغي بگيرم
وقتي ديدمش نظرم تغيير كرد ... ديگه توي دلم نگفتم : بيچاره دخترك
اين بار گفتم : خوش به حال دخترك
چقدر راحت با مسائل كنار مياد ، چقدر راحت لبخند مي زنه
چقدر خوبه كه دخترك امروز زانوي غم بغل نكرده
چقدر خوبه كه غم هاشو توي سينه حبس ميكنه تا قلبي نشكنه
چقدر خوبه كه دخترك مي دونه كه بعضي وقتا با اينكه دنياي حرف داري بايد سكوت كني
سكوت دخترك هزاران حرفه ، لبخند دخترك يك دنيا شادي ، دستهاي دخترك پراز انرژي
دخترك با اينكه غم داره اما احساس خوشبختي ميكنه
خوش به حال دخترك